این پرسش از ما میخواهد فقط خلاصه داستان را نگوییم، بلکه با خیالپردازی خودمان برای داستان عمو نوروز یک پایان تازه و زیبا بسازیم.
جواب کوتاه: اگر جای نویسنده بودم، پایان داستان را طوری مینوشتم که ننهسرما این بار خوابش نبرد و عمو نوروز را ببیند؛ بعد زمستان با آرامش برود و بهار با شادی آغاز شود.
پایان پیشنهادی من
آن سال، ننهسرما زودتر از همیشه خانه را جارو کرد، سماور را روشن کرد و سفرهای کوچک برای عمو نوروز انداخت. او با خودش گفت: «این بار نباید خوابم ببرد.»
نیمهشب که بوی شکوفهها در کوچه پیچید، عمو نوروز با لبخند از راه رسید. ننهسرما چشمهایش را باز نگه داشته بود و همین که صدای قدمهای او را شنید، در را باز کرد. عمو نوروز شاخهای از شکوفه به او داد و گفت: «تو نگهبان زمستان بودی و حالا نوبت بهار است.»
ننهسرما لبخند زد و گفت: «حالا با خیال راحت میروم تا مردم از آمدن بهار شاد شوند.» سپس آرامآرام رفت و عمو نوروز با نور، سبزه و شادی وارد شهر شد.
چرا این پایان را دوست دارم؟
این پایان هم غم انتظار ننهسرما را کم میکند و هم معنی اصلی داستان را نگه میدارد. ننهسرما نماد زمستان است و عمو نوروز نماد بهار؛ وقتی آنها برای لحظهای همدیگر را میبینند، انگار زمستان با مهربانی جای خود را به بهار میدهد.
نکته برای نوشتن پاسخ در کلاس
برای پاسخ به این سؤال، لازم نیست پایان خیلی طولانی بنویسید. کافی است بگویید اگر جای نویسنده بودید، دوست داشتید چه اتفاقی بیفتد و چرا آن پایان را بهتر میدانید.
الگوی کوتاه: «من دوست داشتم ننهسرما و عمو نوروز همدیگر را ببینند، چون این پایان داستان را شادتر و امیدوارکنندهتر میکرد.»
جمعبندی
پایان پیشنهادی من این است که ننهسرما این بار بیدار بماند، عمو نوروز را ببیند و با آرامش جای خود را به بهار بدهد. این پایان هم زیباست، هم پیام امید و مهربانی دارد.
برای جواب کوتاه مدرسهای، همین ایده را در سه یا چهار جمله بنویسید.
نظرات