مخالفان رژیم پهلوی در فاصله سالهای ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۶ شامل چهار جریان اصلی مذهبی انقلابی (خط امام)، چپ و مارکسیستی (چریکهای شهری و حزب توده)، ملی-مذهبی (نهضت آزادی) و ملیگرا (جبهه ملی) بودند.
بررسی آرایش نیروهای سیاسی در فواصل سالهای ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۶ نشاندهنده یکی از پیچیدهترین و پرفرتوتکاپوترین ادوار تاریخ معاصر ایران است. پس از سرکوب شدید و خونین قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، فضای سیاسی کشور دچار تحولی بنیادین شد و ماهیت مبارزات ضدحکومتی تغییر جهت داد. نیروهایی که پیش از آن در چارچوب قانون اساسی مشروطه یا فعالیتهای صنفی مسالمتآمیز به انتقاد از شاه میپرداختند، به این نتیجه رسیدند که اصلاح رژیم از درون ساختارهای قانونی ناممکن است. این انسداد شدید ساختاری، بستر را برای رشد و تکوین گروههای گوناگونی فراهم کرد که وجه اشتراک همگی آنها، سرنگونی یا تغییر اساسی در ساختار قدرت حاکم بود.
بستر تاریخی و علت شکلگیری مخالفتها پس از سال ۱۳۴۲
سرکوب خونین قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و تبعید امام خمینی، نقطه عطفی بود که به جریانهای سیاسی ثابت کرد حکومت پهلوی دیگر هیچگونه مخالفت قانونی و مسالمتآمیزی را برنمیتابد. با انسداد کامل فضای سیاسی و حاکمیت مطلق ساواک، احزاب علنی دچار فترت شدند و نسل جدید مبارزان به سمت ساختارهای مخفی، اتاقهای تیمی و مبارزه قهرآمیز سوق یافتند.
تأسیس حزب تکحزبی رستاخیز در سال ۱۳۵۳ توسط شاه و اجباری شدن عضویت در آن برای همه شهروندان، آخرین روزنههای تحزب قانونی را کور کرد. این اقدام عملاً مرز میان منتقدان مصلح و مخالفان رادیکال را از بین برد و به رادیکال شدن کامل فضای مخالفتها در کشور دامن زد.
نکته مهم: انسداد فضای سیاسی در این دوره بهحدی بود که حتی برخی از نیروهای قدیمی و معتدل جبهه ملی نیز کارآمدی مبارزه پارلمانی را زیر سوال برده و زمینه برای هژمونی نظریههای مبارزه قهرآمیز و مخفی فراهم گردید.
۱. جریان مذهبی سنتی و انقلابی (خط امام و روحانیت مبارز)
این جریان به رهبری مستقیم و غیرمستقیم امام خمینی و از طریق شبکه گسترده و موثق وکلای شرعی، طلاب جوان و روحانیون سرشناس داخل کشور هدایت میشد. شخصیتهای محوری همچون آیتالله مطهری، آیتالله بهشتی، آیتالله طالقانی و آیتالله منتظری توانستند رابطهای پویا میان کانون رهبری در تبعید (نجف) و تودههای مردم در داخل ایران برقرار سازند.
پایگاه اصلی این گروه مساجد، حسینیهها، حوزههای علمیه قم و مشهد و همچنین شبکه سنتی بازار بود. بازار با تأمین وجوهات شرعی و ساختار مالی مستحکم، نقشی کلیدی در پشتیبانی نهضت و حمایت از خانوادههای زندانیان سیاسی ایفا میکرد.
روش مبارزه این جریان عمدتاً بر کادرسازی فکری، ترویج نظریه حکومت اسلامی (ولایت فقیه)، پخش اعلامیهها و تکثیر نوارهای سخنرانی افشاگرانه استوار بود؛ هرچند شاخههای نظامی محدودی مانند هیئتهای مؤتلفه اسلامی (عامل ترور حسنعلی منصور) نیز در ائتلاف با این جریان عمل میکردند.
۲. جریانهای چپ، کمونیستی و مارکسیست
در فضای خفقان دهه چهل و پنجاه، جریانهای چپگرا با رویکردی نوین و با عبور از متدولوژی احزاب سنتی وارد عرصه شدند. در این دوره گروههای متعددی شکل گرفتند که متمایزترین آنها عبارت بودند از:
سازمان چریکهای فدایی خلق ایران مهمترین تشکل مارکسیستی این دوره بود که از ادغام دو گروه پیشتاز (یاران بیژن جزنی و مسعود احمدزاده) شکل گرفت. این سازمان با واقعه سیاهکل در بهمن ۱۳۴۹، مشی مبارزه مسلحانه شهری را رسماً آغاز کرد و ضربات متعددی به بدنه امنیتی و نمادهای سرمایهداری وابسته به رژیم وارد ساخت.
حزب توده ایران به عنوان جریان کلاسیک چپ، گرچه پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به شدت تضعیف شده و مرکزیت آن در اروپای شرقی مستقر بود، اما از طریق رادیو پیک ایران و انتشار مخفیانه نشریات تئوریک، بر بخشی از طبقه کارگر قدیمی و محافل دانشجویی نفوذ سنتی خود را حفظ کرد.
ایدئولوژی این جریانها به شدت تحت تأثیر جنبشهای آزادیبخش جهانی نظیر انقلاب کوبا، جنگ ویتنام و مائوئیسم چین بود و بر تزهایی مثل «موتور کوچک برای به حرکت درآوردن موتور بزرگ تودهها» تکیه داشتند که درصدد شکستن ابهت ساواک از طریق عملیاتهای مسلحانه و فدایی بود.
۳. سازمان مجاهدین خلق (جریان مذهبی-رادیکال پیش از انشعاب)
این سازمان در سال ۱۳۴۴ توسط سه تن از جوانان منشعب از نهضت آزادی (محمد حنیفنژاد، سعید محسن و علیاصغر بدیعزادگان) با هدف تدوین یک ایدئولوژی مبارزاتی کارآمد تشکیل شد. آنها تلاش کردند تا با تلفیق ارزشهای اعتقادی و بومی اسلام با متدولوژی مبارزاتی و تحلیلهای طبقاتی چپ مارکسیستی، سلاح تئوریک جدیدی برای مقابله با رژیم بسازند.
پس از ضربه سنگین ساواک در سال ۱۳۵۰ در آستانه جشنهای ۲۵۰۰ ساله و اعدام سران اولیه، ساختار داخلی سازمان دستخوش تحولات تند شد. در سال ۱۳۵۴ این تشکل دچار انشعاب ایدئولوژیک شد؛ بخشی از اعضای باقیمانده در مرکزیت به رهبری تقی شهرام رسماً مارکسیسم را پذیرفتند و دست به تصفیههای خونین داخلی زدند که ترور مجید شریفواقفی از نمادهای بارز آن است.
این چرخش ایدئولوژیک و ترورهای داخلی، شوک بزرگی به جامعه مذهبی و حامیان مالی سازمان وارد کرد و در نهایت منجر به صدور فتوای تاریخی مراجع و روحانیون سرشناس درون زندان قصر و اوین مبنی بر نجاست و مرزبندی مطلق میان جریان اسلامی و مارکسیستها شد.
۴. جریانهای ملیگرا و ملی-مذهبی تعدیلخواه
جریانهای میانهرو و اصالتدهنده به مبارزات قانونی، علیرغم طرد شدن از سوی فضای رادیکال جامعه، کماکان به بقای سیاسی خود ادامه دادند:
- نهضت آزادی ایران: تحت رهبری مهندس مهدی بازرگان و دکتر یدالله سحاب، با وجود محکومیتهای سنگین سران، نفوذ فکری عمیقی در میان تکنوکراتها، معلمان و بهویژه انجمنهای اسلامی دانشجویان داخل و خارج از کشور داشت.
- جبهه ملی ایران: پیروان خط محمد مصدق در این سالها به دلیل سرکوب شدید ساواک و فقدان ابزارهای رسانهای دچار انفعال و حاشیهنشینی نسبی شدند. با این حال چهرههای شاخص آن مانند کریم سنجابی، داریوش فروهر و شاپور بختیار بر اصول مشروطیت و اجرای دقیق قانون اساسی پافشاری میکردند.
با آغاز فضای باز سیاسی نسبی در سال ۱۳۵۶ تحت فشارهای بینالمللی، سران جبهه ملی با نوشتن نامههای سرگشاده و تاریخی (از جمله نامه سهامضایی به شاه)، مجدداً به صورت علنی وارد میدان انتقاد حقوق بشری شدند و خفقان حاکم را به چالش کشیدند.
۵. جنبشهای دانشجویی، روشنفکری و صنفی
مبارزه با رژیم تنها به اتاقهای تیمی یا مساجد محدود نمیشد؛ دانشگاهها و محافل فرهنگی نقشی بیبدیل در آگاهیبخشی تودهها داشتند.
جمعبندی
takeaway اصلی: در فاصله سالهای ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۶، رژیم پهلوی با سرکوب جبهههای قانونی، عملاً جامعه را به سمتی هدایت کرد که گروههای مخفی مذهبی و چپگرا ابتکار عمل را به دست گرفتند. این تکثر گرایشها (از اسلامگرایان تا مارکسیستها) با وجود تضادهای بنیادین تئوریک، در هدف سرنگونی رژیم پهلوی همگام شدند و بستر همگانی انقلاب ۱۳۵۷ را پایهریزی کردند.
نظرات