برای انشا درباره خاطرهای از دوران دبیرستان، بهتر است یک اتفاق مشخص را انتخاب کنید؛ مثلاً روز امتحان، اردو، مسابقه، دوستی یا یک اشتباه آموزنده. در ادامه یک نمونه کامل با مقدمه، بدنه و نتیجهگیری آمده است.
انشای کامل درباره خاطرهای از دوران تحصیل در دبیرستان
مقدمه
دوران دبیرستان برای خیلی از ما فقط چند سال درس خواندن و امتحان دادن نیست؛ بخشی از زندگی است که در آن بزرگتر میشویم، دوستیهای تازه پیدا میکنیم و گاهی از یک اتفاق ساده، درسی مهم میگیریم. من هم از آن روزها خاطرههای زیادی دارم، اما یکی از آنها هنوز برایم روشن و زنده مانده است.
بدنه انشا
این خاطره به روزی برمیگردد که قرار بود در کلاس ادبیات، انشایمان را با صدای بلند بخوانیم. موضوع انشا «یک روز بهیادماندنی در مدرسه» بود. من شب قبل چند بار نوشتهام را خوانده بودم، اما باز هم وقتی وارد کلاس شدم، دلم مثل کسی که میخواهد امتحان سختی بدهد تند میزد.
کلاس آرام بود و هر کس دفترش را روی میز گذاشته بود. معلم ادبیات با همان لبخند همیشگی وارد شد و گفت: «امروز میخواهم نوشتههایتان را بشنوم، نه فقط نمره بدهم.» همین جمله کمی از اضطرابم کم کرد، اما وقتی اسم من را صدا زد، دوباره دستهایم سرد شد. از جایم بلند شدم و دفترم را باز کردم. چند خط اول را آرام خواندم، آنقدر آرام که دوستم از ردیف جلو برگشت و با اشاره فهماند بلندتر بخوانم.
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم. کمکم حس کردم جملهها از روی کاغذ جدا میشوند و به خاطره واقعی من تبدیل میشوند. درباره روزی نوشته بودم که در حیاط مدرسه، یکی از همکلاسیهایم زمین خورد و چند نفر به جای خندیدن، کمکش کردند. نوشته بودم که همان لحظه فهمیدم مدرسه فقط جای یاد گرفتن فرمول و تاریخ نیست؛ جایی است که آدم مهربانی، مسئولیت و احترام را هم تمرین میکند.
وقتی خواندنم تمام شد، چند ثانیه سکوت شد. فکر کردم شاید انشایم خوب نبوده است، اما معلم لبخند زد و گفت: «این نوشته ساده است، اما حس دارد؛ چون از چیزی واقعی حرف میزند.» همان جمله برایم از هر نمرهای باارزشتر بود. دوستانم هم تشویقم کردند و من برای اولین بار فهمیدم لازم نیست نوشته آدم خیلی پیچیده باشد؛ اگر صادقانه باشد، اثر خودش را میگذارد.
نتیجهگیری
آن روز برای من فقط یک زنگ ادبیات معمولی نبود. یاد گرفتم که گاهی باید با ترس روبهرو شد و کاری را انجام داد که از آن خجالت میکشیم. حالا هر وقت به دوران دبیرستان فکر میکنم، آن کلاس، آن دفتر انشا و لبخند معلمم را به یاد میآورم و با خودم میگویم بعضی خاطرهها مثل چراغی کوچک، سالها در ذهن آدم روشن میمانند.
نمونه کوتاهتر برای انشا
یکی از خاطرههای شیرین من از دوران دبیرستان مربوط به روزی است که برای اولین بار در جمع همکلاسیهایم انشا خواندم. اول خیلی اضطراب داشتم و فکر میکردم همه به اشتباهاتم توجه میکنند، اما وقتی شروع کردم، آرامآرام ترسم کمتر شد. موضوع انشایم درباره دوستی و کمک به دیگران بود و از یک اتفاق واقعی در حیاط مدرسه نوشته بودم.
بعد از خواندن انشا، معلم گفت نوشتهام صمیمی و قابل باور است. همان روز فهمیدم صداقت در نوشتن از جملههای سخت و پرزرقوبرق مهمتر است. این خاطره هنوز برایم ارزشمند است، چون به من جرئت داد که بیشتر بنویسم و از بیان احساساتم نترسم.
نظرات